تبليغاتX
فریاد

فریاد

در زندگی بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن که بباری

+نوشته شده در 2009/4/14ساعت12:35توسط ساحره | |

دردهاي من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

+نوشته شده در 2009/4/13ساعت11:53توسط ساحره | |

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
   گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
  چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
  آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
  حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 

+نوشته شده در 2009/4/13ساعت11:52توسط ساحره | |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو.

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد

 

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

 

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

 

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

 

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

 

نلسون ماندلا

+نوشته شده در 2009/4/12ساعت18:29توسط ساحره | |

 
بیش از اینها اه اری
 بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
بر گلی بیرنگ در قالی
در خطی موهوم بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خای را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده اما کور اما کر
میتوان فریادزد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست میدارم
میتوان در بازوان چیره یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست یک دیوانه یک ولگرد
عصمت یک عشق را الود
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده اری پنج یا شش حرف
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدارا دید
میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
میتوان چون اب در گودال خود خشکید
میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یک مغلوب یا مصلوب را اویخت
میتوان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
میتوان با نقش هایی پوچ تر امیخت
میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت 

                        آه من بسیار خوشبختم

 

+نوشته شده در 2009/4/7ساعت15:34توسط ساحره | |

این روزها چقدر هوای تو می کنم

حتی غروب گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام مینشینم و

چشمی میان کوچه رهای تو میکنم

خیره به کوچه میشوم اما تو نیستی

یاد تو  یاد مهر و وفای تو میکنم

خود نامه ای برای خودم مینویسم و

آنرا همیشه پست بجای تو میکنم

وقتی که نامه میرسد از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو میکنم

+نوشته شده در 2009/4/7ساعت14:6توسط ساحره | |

مطالبی خواندم که واقعا ازشون خوشم اومد حیفم اومد ننویسمشون

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند؛ سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره صرف می کنند...

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند که از حال غافل می شوند

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

آن ها طوری زندگی می کنند؛انگار هیچ وقت نمی میرند

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند

ما برای لحظاتی سکوت کردیم

سپس من پرسیدم..

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟

پاسخ داد: یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه

                                                           

                                                              

........................................................................................................................................

مترسک

زياد وقت صرف ساختنم نكردند؛ با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه وجود دارم. و من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از اشك مي شه و به خودم مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره. شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي به اين شلوغي نبودم.

                                                     

                                                                

+نوشته شده در 2009/4/4ساعت18:41توسط ساحره | |

ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است                   

                                     این کشتی از تلاطم دریا شکسته است

تنها ننالم از غم ایام و جور یار

                                    باشد مرا دلی که ز صد جا شکسته است

از آنچه پیش دوست بود در خور نثار

                                   تنها مرا دلی بود اما شکسته است

                                            

+نوشته شده در 2009/4/4ساعت16:56توسط ساحره | |

شو پنجره بگشا

            که نسیم است و نوید است

                 رو خار غم ار دل بکن ای دوست که نوروز

                                هنگام درخشیدن گلهای امید است

                                                                                    فریدون مشیری

+نوشته شده در 2009/3/21ساعت0:24توسط ساحره |

+نوشته شده در 2009/3/17ساعت17:19توسط ساحره | |