|
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چارفصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست نلسون ماندلا
آه من بسیار خوشبختم
این روزها چقدر هوای تو می کنم حتی غروب گریه برای تو می کنم گاهی کنار پنجره ام مینشینم و چشمی میان کوچه رهای تو میکنم خیره به کوچه میشوم اما تو نیستی یاد تو یاد مهر و وفای تو میکنم خود نامه ای برای خودم مینویسم و آنرا همیشه پست بجای تو میکنم وقتی که نامه میرسد از سوی من به من می خوانم و دوباره هوای تو میکنم
مطالبی خواندم که واقعا ازشون خوشم اومد حیفم اومد ننویسمشون در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟ گفتم ....اگر وقت داشته باشید.... لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟ پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟ پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ... عجله دارند بزرگ شوند و سپس..... آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند؛ سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره صرف می کنند... چنان با هیجان به آینده فکر می کنند که از حال غافل می شوند به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده آن ها طوری زندگی می کنند؛انگار هیچ وقت نمی میرند و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند ما برای لحظاتی سکوت کردیم سپس من پرسیدم.. مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ پاسخ داد: یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت آن ها متفاوت باشد یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟ خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه ........................................................................................................................................ مترسک زياد وقت صرف ساختنم نكردند؛ با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه وجود دارم. و من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از اشك مي شه و به خودم مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره. شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي به اين شلوغي نبودم. |
About
معلم شهید ( دکتر شریعتی ) :
Home
|